
به نام خدا۲۸ اسفند شیفت شب بودمافطار اومد خونمون و بعدش منو رسوند سرکاردوست داشتم یه روز قبل از سال تحویل برم خونه مادرشوهرم و هفت سین بچینم ولی موفق نشدمحتی نرسیدم یه تماس بگیرمبعد از شیفت رسیدم خونه چون تقریبا تا صبح بیدار بودم تا ساعت یک خواب بودمبعدش بیدار شدم تا جمع و جور کردم با پدرم رفتیم بازار شیرینی و سبزه و میوه بخریمیه گلدون گل و شیرینی خریدم برای شگومی :)دقیقا موقع افطار رسیدیم خونهبعد از افطار یه استراحتی کردیم و مادرم و برادرم که رفتن بیمارستان منو پدرم و سید خونه بودیمتااا موقع سحر که موفق شدیم هفت تا سین رو جور کنیم و سال رو تحویل کنیمزمان بقدری زود میگذره که اصلا عجیب و غریبروز اول عید با یه گلدون گل و شیرینی راهی خونه مادرشوهرم شدیم وقتی رسیدیم دیدیم بنده خدا خوابیده :))بعد...
ادامه مطلب
امروز بخاطر اتفاقی که افتاد تصمیم گرفتم یه سری از چیزایی که پیش میاد رو بنویسم ولی اینجا نوشتن سخت میشه باید یه دفتر بگیرم و اونجا بنویسم نوشتن با قلم روی کاغذ راحت تره و اینکه غرض از نوشتن این باشه که اتفاق اون روز چه درسی بهم داد سعی کنم تکرارش نکنم اگر اتفاق خوشایندی نبود با نوشتن هم یجورایی تو ذهنم بهتر موندگار میشه و اینکه شاید بتونم دو روز دیگه ازش استفاده کنم برای راهنمایی کردن بچه ام :/ بخوانید...
ادامه مطلب
شنبه و یکشنبه این هفته با وجود سختی هاش مثبت بی نهایت بود :) خداروشکر :-*** +فقط خدا از حالا به بعد رو ختم به خیر کنه -____- ++ایام محرم و عزاداری سرور و سالار شهیدان حضرت امام حسین علیه السلام و یاران وفادارش رو تسلیت عرض میکنم... التماس دعا :-(...
ادامه مطلب