پارسال دقیقا از اول تیرماه مصرف داروهارو ابتدا کردم
عوارض داروها با یه آنفولانزای وحشتناک همراه شد
سردرد و خمیازه و تنگی نفس!
چه روزای سختی گذروندم
در طول تمام اون روزای سخت الف اونجوری که باید در کنار من نبود
نبود که من به اون روزگار دچار شدم
اگه بود، اگه همراهی میکرد، اگه دل به دل من میداد، اگه منو میفهمید :(
رنج رنج رنج ، یک کوه رنجی که منو از پا انداخته بود
اونقدر اتفاقات مختلف روی هم طی چندین سال تلنبار شد که یهو دیدم دیگه نمیتونم
شاید یا ۱۰۰ درصد اتفاقات زندگی من برای بعضیا در حد یه نسیم خیلی ملایم هم نیست
اما ظرفیت من جوری شده بود که همون نسیم خیلی ملایم برای بقیه
برای من به مثابه یک طوفان بشدت سهمگینی بود که در حال نابودی روان و جسم من بود
من هیچ نکته ی مثبتی نمی دیدم
گریه گریه گریه
حتی از گریه کردنم خسته شده بودم
اونقدر گریه میکردم که سرم درد میگرفت صورتم پف میکرد چشام میزد بیرون
از شدت خستگی گریه هام متوقف میشد و دوباره با کوچکترین ضربه شدت میگرفت
میون اون همه دست و پا زدن ها و تلاش برای بقا
به جای درک شدن سرزنش هم میشدم
درک شدن که فرسنگ ها با من فاصله داشت
درک شدن یه واژه ی دقیقا بیگانه برای من بود
خداروشکر که الان مثل آدم نرمال جامعه هستم
گریه ایی در کار نیست
ناشکر بودم اما حالا دیگه ناشکر نیستم
خدارو میبینم
نمیدونم آیا میتونم آدمایی که منو به اون روزگار انداختن رو ببخشم؟؟؟
آدمایی که دستشون رو گذاشتن روی زخم های من و با تمام وجووووود فشار دادن تا من جونم بالا بیاد
اما من هنوز سرپا هستم
نفس میکشم
از سد اون آدما گذشتم
احساس آرامش دارم
یجورایی دلم میخواد ببخشم اما ته دلم هنوز باهاشون صاف نیست!
چون در زمان حاضر تاسوعا هست بخاطر حضرت اباالفضل میبخشم
فکر میکنم پارسال عاشورا شیفت صبح بیمارستان بودم
اما چجوری شد شبش خیلی حالم بد بود که نمیتونستم برم حیاط حسینیه
ولی رفتم داخل حسینیه بسختی نشستم
اصلا یادم نیست!!!
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی