شاید بزرگترین اشتباه من ازدواجم بود!
نمیدونم چی کم داشتم خونه ی پدرم که جواب بله به شوهرم دادم
چرا فکر میکردم باهاش خوشبخت میشم؟
چرا فکر میکردم غصه نمیخورم تو زندگی با این مرد ؟
درحالیکه هر روز و هر ساعت و هر ثانیه ی من پر از غصه شده، پر از درررد
واقعا چی پیش خودم فکر کردم؟
هر روزی که میگذره حسم بهش کمرنگ تر میشه
هر روزی که میگذره نسبت بهش سردتر میشم
هر جوری باخودم حساب کتاب میکنم
هر جوری با خودم فکر میکنم نمیتونم به خروجی برسم
کسی که جوری برخورد میکنه انگار حسی به من نداره
کسی که دو روز منو نمیدید اظهار دلتنگی میکرد
هر جوری بود خودشو به من میرسوند
ولی این روزا انگار نه انگار من در کنارش حضور دارم
الویت اول و آخرش شده کارش
وقتی هم تو خونه اس فقط تو گوشی
نه دوتا کلمه با من حرف میزنه نه از اتفاقات روزش صحبتی میکنه
فقط وقتی به مامان جونش میرسه نطقش باز میشه و سیر تا پیاز ماجراها رو شرح ماوقعه میده و میگه و میخنده و برای مادرش شعر میخونه
آره خب مامانش تو کشوی لباس پسرش دعا گذاشته!
متاسفم براش
متاسفم برای هردوتاشون
خجالت نمیکشه برای پسرش دعا میگیره؟
باورتون میشه؟
برچسب:
نویسنده: یوسف حبیبی