خرید بک لینک

یک سال پیش در همچین روزایی من داشتم با افسردگی و اضطراب و نشخوار ذهنی دست و پنجه نرم میکردم

گریه های زیاد و حال بدی که حتی تمرکز من رو برای کار در بیمارستان هم گرفته بود!

قشنگ یادمه به دوستم پیام دادم و گفتم من دیگه نمیتونم ادامه بدم

من خسته شدم

دوستم گفت تو نیاز داری بری پیش روانپزشک

بلافاصله به مامانم زنگ زدم

دختر دوست مامانم دقیقا متخصص اعصاب روان هست

بهش گفتم برام از بهناز وقت بگیر

مامانم گفت یعنی چی ! میخوای داروی اعصاب بخوری؟

تو فقط باید یکم بیخیال باشی

توی حیاط بیمارستان راه میرفتم و اشک میریختم و میگفتم مامان من نمیتونم من کم آوردم تو رو خدا به بهناز زنگ بزن

وقتی ظهر برگشتم خونه با حال وحشتناک و چهره ی غم گرفته

مادرم تماس گرفت با نامزدم ازش خواست آب دستش داره بذاره زمین و بیاد خونه‌ی ما

نشست روبه روش و باهاش اتمام حجت کرد

بعدازظهر همون روز بهناز باهام تماس گرفت صحبت کرد و دارو تجویز کرد

منم در اولین فرصت داروهارو تهیه کردم و دقیقا یادم میاد از ۳۱ خرداد آغاز به مصرف داروها کردم

عوارض داروهام جوری بود که مامانم بهم نگاه می‌کرد و اشک میریخت

سردرد و سرگیجه و حالت تهوع های زیااااااد

یجوری عوق میزدم که دل و روده ام میخواست از دهنم بیاد بیرون

ای خدا تو دیدی آدمات با من چیکار کردن

دیدی آدمات منو به چه روزی انداختن

من اگه از همه چی بگذرم

همه چی رو ببخشم

آدمایی که منو به اون روز انداختن رو هیچوقت نمی‌بخشم

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 14:14

صفحه بندی